از تو دل گیرم
عشقی که شکست
خدای را از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم و با کاهش ِ شب ما به سختی در هوای گندیده یطاعونی دم می زدیم و و تنگاب ها تنگاب ها آنگاه به دریایی جوشان در آمدیم «- اینک دریای ابرهاست... اگر عشق نیست چنین گفتی و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم و کلام ِ تو در جان ِ من نشست و در آن دوزخ و تو به چرب دستی اما و مسجد ِ من در گستره ی خلوتی ابدی و به سجده خدای را در کدامین دریا مسجد من کجاست؟ با دست های عاشقت گریز و درد رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود عشق من و نیاز تو وسوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم درلابه لای دامان شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی توفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ آتش از من مگیر می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامان سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم از تو دلگیرم از عاشقی سیرم بی تو بدون بهتر از با تو بودنه.... اینجا چیزی نیست که بخوای باشی یا نباشی نبودنت قشنگ تره
مسجد ِ من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره ی آن آب گیر ِ ایمن است
که راه اش
از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟
با نخستین شام ِ سفر ،
که مزرع ِ سبز ِ آب گینه بود.
- که پنداری
در تنگه ی سنگی
جای
خوش تر داشت -
به دریایی مُرده درآمدیم
با آسمان سُربی ِ کوتاه اش
که موج و باد را
به سکونی جاودانه
مسخ کرده بود ،
و آفتابی رطوبت زده را
که در فراخی ِ بی تصمیمی ِ خویش
سر گردانی می کشید و
در تردید ِ میان ِ فرو نشستن و برخاستن
به ولنگاری
یله بود .
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدیم
بر پهنه ی خاموش ِ دریایی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست
که چشمان ِ ایشان
هنوز
از وحشت ِ توفان ِ بزرگ
بر گشاده است
و از آتش ِ خشمی که به هر جنبنده در نگاه ِ ایشان است
نیزه های شکن شکن ِ تُندر
جَستن می کند.
و دریاها .
و دریاهای دیگر...
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
هرگز هیچ آدمی زاده را
تاب ِ سفری این چنین
نیست ! »
با لبانی که مدام
پنداری
نام ِ گلی را
تکرار می کنند.
اینک کلام ِ تو بود از لبانی
که تکرار ِ بهار و باغ است.
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز
گفتم .
کلماتی که عطر دهان تو را داشت .
- که آب ِ گندیده
دود کُنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت ِ دهان ات را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
کشتی را
بر دریای دَمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی ِ سیّال اش ،
با غژّاغژّ ِ دکل های بلند
- که از بار ِ غرور ِ بادبان ها پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
چندان که روز ِ بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس ِ تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی
زنگیان
غم ِغربت را در کاسه مرجانی ِ آن گریسته اند ومن اندوه ِ ایشان را و
تو اندوه مرا .
در جزیره یی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره ، نوح ِ من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جُست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه یی دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریابار
همه چیزی
به صداقت
از آب
تا مهتاب
گسترده است ،
و نقره ی کدر ِ فلس ِ ماهیان
در آب
ماهی دیگراست
در آسمانی
باژ گونه -
در جزیره بکری
فرود آمدیم .
گفتی :
« - اینت سفر که با مقصود فرجامید :
سختینه یی به سرانجامی خوش ! »
من
پیشانی بر خاک نهادم .
نا خدای من!
مسجد ِ من کجاست؟
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون
به ورد گونه یی
جان بخشم .
آن جا
مرا
مزاری بنا کن !
| Design By : Night Skin |

